امروز دوشنبه 12 خرداد 1399
dastanquran.cloob24.com
0

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

طاووس یمانى گوید: سالى به حج رفتم، خواستم میان صفا و مروه حج کنم؛ چون به کوه صفا رسیدم، جوانى را با جامه‏اى کهنه دیدم که آثار صالحان را در روى او مشاهده مى‏شد. چون چشمش بر کعبه افتاد، رو به آسمان کرد و گفت: «أنا عریان، کما ترى، أنا جائع کما ترى، فیما ترى یا من یَرى ولا یُرى». لرزه بر اعضاى من افتاد، نگاه کردم، دو طبق دیدم که از آسمان فرود آمد که دو پارچه بر آن نهاده شده بود. طبق‏ها در پیش وى گذاشته شد. میوه هایى بر آن طبق‏ها دیدم که هرگز مثل آن ندیده بودم. وى بر من نگریست و گفت: یا طاووس! گفتم: لبیک یا سیدى و تعجبم زیاد شد از آن که وى مرا شناخت. گفت:

تو را بدین حاجت هست؟ گفتم: به جامه حاجتم نیست؛ اما بدان چه که در طبق است آرى. وى مشتى از آن به من داد، من آن را بر طرف جامه احرام بستم. آن گاه وى، یکى از آن پارچه‏ها را رداى خود ساخت و دیگرى را ازار خود کرد و آن کهنه که داشت به صدقه داد و روى بر مروه نهاد و مى‏گفت: «رب اغفر وارحم وتجاوز عما تعلم وإنک أنت الأعزّ الاکرم»، من در عقب وى رفتم. شلوغى انبوه خلق میان من و او جدایى افکند. یکى از صالحان را دیدم و از او پرسیدم که آن جوان کیست؟ گفت: یا طاووس! تو او را نمى‏شناسى، او راهب عرب است، او مولانا زین العابدین على بن الحسین علیه السلام است.[i]

پی نوشت:

[i] . مصابیح القلوب، ص 128 و 129

 

منبع: کارگر، رحیم، داستان‏ها و حکایت‏هاى حج، ص 21

تبلیغات متنی
فروشگاه ساز رایگان فایل - سیستم همکاری در فروش فایل
بدون هیچ گونه سرمایه ای از اینترنت کسب درآمد کنید.
بهترین فرصت برای مدیران وبلاگ و وب سایتها برای کسب درآمد از اینترنت
WwW.PnuBlog.Com
ارسال دیدگاه